تبليغاتX
من و تو
دو دست یک زمانیم


يک شعر از حسین منزوی


با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست 
 هر رود را اهلیت دریا شدن نیست 
 از قیس، مجنون ساختن شرط است اگر نه 
 زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست 
باید سرشت باد جز غارت نباشد 
 تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست 
 در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما 
 با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست 
 وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد 
 طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست 
 با ریشه ها در خاک ،‌ بی چشمی به افلاک 
 این تاک ها را حسرت طوبی شدن نیست 
 ایا چه توفانی است آن بالا که دیگر 
 با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست 
 سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش 
 از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست 
 وقتی تو رویاروی اینان می نشینی 
 ایینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست 
 آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد 
 راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست 


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


سفر

 

مرگ پایان سفر نیست عزیز دل من

صحنه درد و خطر نیست عزیز دل من

 

علت اینکه جهان جامه ی هستی پوشید

حکمتش پوچ، دگر نیست عزیز دل من

 

باز کن پنجره را بوی خدا می آید

فرصت رای و نظر نیست عزیز دل من

 

باز کن پنجره را پر بزنیم کفترشیم

بعدها این همه پر نیست عزیز دل من

 

بعدها روی زمین پنجره ای دیگر نیست

تیغ ها در پی سر نیست عزیز دل من

 

تیغ ها آمده اند در پی ما تا اینجا

لحظه ای بعد پدر نیست عزیز دل من

 

لحظه ای بعد مرا پیش خدا می بینی

و در آنجا غم و شر نیست عزیز دل من

 

زود شو! جامه ی قربانی خود بر تن کن

تا ببینم که پسر نیست عزیز دل من

 

تا ببینم که پسر نیست و اسماعیلم

رفته و طعم شکر نیست عزیز دل من

 

بعد با خاطر آسوده به نزدت آیم

که در این راه ضرر نیست عزیز دل من

 

نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


آزادی

 

می خواهم آزاد شوم

از کالبد رنگ

حتی از کالبد روح

و پا بگذارم به سرزمینی که در آنجا

رنگ را راهی نیست.

از آدمک های پلاستیکی

با رنگ های زیبا

بیزارم.

می خواهم آزاد شوم...

آزادی

واژه ایست که هربار آنرا می گویم

ناخودآگاه به بالا کشیده می شوم

بالا می روم

بالاتر

بالاتر

بالاتر از الف

و مانند یک مد کوچک

در آسمان پاک و سفید کاغذها

کبوتر می شوم

و پر می گذارم در آسمانی که

دیگر در آنجا

مرا در بال

مرا در شعر

مرا در من

نیاندازند.

آزادی

لالایی خداست

تا انسانی را آرام بخواباند.

کسی که پایین نرود

بالا را

بالا رفتن را

نمی فهمد.

خدا

لالایی را نازل نموده

تا انسان بخوابد

و پرواز کند.

این شعرها

از بالای صفحه نازل می شوند

تا پرواز کنند

و اوج بگیرند.

آزادی

صریحترین خواهش است.

آزادی

لباسی است

که خدا آفرید

و نخستین بار بر تن خود کرد

و به آن بوی خدایی داد

تا انسان

آزادی را در خدا تجربه کند.


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


در لویه جرگه عنعنوی جلالتمآب حضرت شیرالقوم، رئیس جمهور درنده گان فرمودند: ما شیر هستیم و دیگران باید از خانه شیر محافظت کنند...

 

شیر جنگل

 

در منجلاب دلهره افتاد کار من

در پشت حرف و همهمه افتاد بار من

 

من چونکه شیر وحشی اعماق جنگلم

هان ای پلنگ! طعمه بیاور کنار من

 

کفتارهای شر همگی دور مرز ماست

ترسیده ام کسی، نه دزدد نگار من

 

ای گرگ و ببر و خرس بیایید پیش من

امنیتی گرفته و باشید یار من

 

شبها شما محافظ این جنگلید بس

در روز نیز مالک مال و دیار من

 

بخشیده ام برای شما گرگهای خوب

میلیونها نمونه ی گوسفند زار من

 

بخشیده ام برای شما ببرهای تیز

صدها گوزن کوهی در همجوار من

 

بخشیده ام برای شما خرسهای چاق

صد گاو چاق شیرده، مست و خمار من

 

من شیر جنگلم، عزیزان هم شکار

من چور می کنم، شما هم سوار من

 

در بیر و بار و همهمه و جنگ و چور و بذل

او گفت جنگل است، خودش هم شکار من


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


طعنه

 

من هم «غزلی ناب و صمیمانه» شدم

در عشق تو هم دوره ی پروانه شدم

 

من سوخته ام دور و بر قبله ی تو

عمریست که هم مذهب دیوانه شدم

 

وقتی که به چشمان تو دل را دادم

در شهر خودم عنصر بیگانه شدم

 

از طعنه ی بسیار در و همسایه

من مونس تنهایی در خانه شدم


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


بانو

 

چشمهایت

روایت سبز است

روایت گرم

روایت یک فصل

حیاتی دوباره در جنگل بلند مژگانت

ظهور عشق را

تا عمق سینه ی تو

تا قلب کوچک من

نوید می دهد

وقتی تمام فاصله ها

با دوست دارمت

نابود می شود

فریاد می زنم:

این شهرها نشانه ی آبادی من است

این آسمان نشانه ی آزادی من است

این چشمه ها نشانه ی فرهادی من است

ای دوستان!

حکایت سرسبز عشق را

از چشم دختران زاده خورشید

می توان شنید

ای دوستان!

گردش دامان خلق را

در هر مدار دختر خورشید

می توان شنید

وقتی به روی هر سرکی راه می روید

سیمای شام را

در زیر پا فشرده و تاریکتر کنید

وقتی کنار باغچه ها راه می روید

اخبار عشق را

از داغ هر شقایق آگاه

می توان شنید

ای دوستان!

روایت فرهادی مرا

از سبزترین

شیرین ترین

فصل زندگی

می توان شنید

بانو

تمام لکه ی این کهکشان را

بر دور پاک ترین نقطه ی جهان

در دیده گان خویش

با اشک شسته است

بانو

روایتی از بودن من است

بانو

روایت تنهایی من است

هم او

روایتی از بوسه چیدن است.


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


بود و نبود

 

گاهی نبود، حامی هر بود می شود

گاهی شکست عاقبتش سود می شود

 

گاهی تمام قدرت یک آهن خشن

مغلوب دست نازک داود می شود

 

گاهی غرور کاذب این دشتهای پست

از خشم آب، طعمه ی یک رود می شود

 

یا آنکه پست دشمن هر مست می شود

مثل ِ پشه، که قاتل نمرود می شود

 

تقدیر نیز حکمت بود و نبود اوست

بعد شکست شادی ما زود می شود


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


پژمرده

 

چقدر خسته و ناراحت و پژمرده شدی

زیر آوار جهان مثل من افسرده شدی

 

سهم من از همه ی زندگی ام خنده توست

تو چرا سوی جهان بینی ِغم، برده شدی؟ 

 

ای که باید و نباید زده ام بر عملت

ناقض قاعده ی خنده، و آزرده شدی

 

درک سیمای تو سخت است عزیز دل من

غم نخوردی که، ولی عین غذا خورده شدی

 

ابر شادی و نشاط از همه جا محو شده

در بیابان ِ لبت، خشک و ترک خورده شدی

 

بس که تقدیر به همراهی شب آمده است

دست یک عاقبت شب شده، بسپرده شدی


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


گردش پرگار

 

وقتی اسیر گردش پرگار می شویم

در کارزار فلسفه افگار می شویم

 

ما نسل برگ را همه سر سبز می کنیم

وقتی به نام تازه پدیدار می شویم

 

نان می خوریم و کار، سپس کار سخت و نان

دنبال شان چو گربه ی تکرار می شویم

 

گم می کنیم ریشه ی ناژوی عشق را

ما شاخه های فرعی دلدار می شویم

 

با احتکار سایه ی آن بوم های شب

ما روز شوم مردم بیدار می شویم

 

در کوره می رویم، سپس پخته می شویم

بر ارث هم نشسته و دیوار می شویم

 

وقتی که آفتاب، غروبی دوباره کرد

ما هم رها ز گردش پرگار می شویم


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


یک استکان قهوه

 

یک استکان قهوه خریدار می شویم

وقتی شبیه حوضچه بیمار می شویم

 

گاهی شبیه حوض ِ تهی انتظار را

با زرق و برق ِ درد ِعطش یار می شویم

 

تفریح و درس و غصه و کار است پشت هم

در زیر پای این همه هموار می شویم

 

صد کیف آرزو که ز فردا فقط پر است

ما کول می کنیم و طلبکار می شویم

 

با آرزوی بهتر و بهتر سفر کنیم

تا انتها ز عقده فقط بار می شویم

 

وقتی نمی رسیم به فردا و راحتی

از فرط خستگی همه آوار می شویم

 

یک آدمی که پوچ و تهی خواب رفته است!

وقتی که مثل حوض ِ تهی خوار می شویم

 

ما تشنه ایم، تشنه ی یک زندگی خوب

اما به دور گردن آن دار می شویم

 

شب سرد و خسته است بیا ای دکاندار

ما چند چای و قهوه خریدار می شویم


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


عید غدیر به ولایتیان مبارکباد. 


مولای ما علیست

 

مولای ما علیست، علمدار عدل و داد

هر مرد و زن که پیرو او است، زنده باد

 

اقرار کرده است، خداوند در غدیر

او بهترین ِ اسوه ی دین است در بلاد

 

«اکملت دینکم»، گره خورده است با علی

با او توان رسید به آن نقطه چکاد

 

بر سر نهاده تاج ِ اولی الامری بشر

در سوره ی نساء، خدا کرده است یاد

 

حتی نبی علاقه ی خود را زیاد کرد

وقتی خدای، اجر مودت به او بداد

 

او پاک و طاهر است خداوند گفته است

من کرده ام به سوره ی احزاب استناد

 

یا «انما ولیکم الله» ِ مائده

خورشید دیگریست در اقلیم اجتهاد

 

مایوس و نا امید تمام منافقان

دلهای مومنین، سراسر نشاط و شاد

 

چون مومنان ولایت او را گزیده اند

سرها فدا کنند به هنگامه ی جهاد

 

شاگرد احمد است خداوندگار علم

او باب آن مدینه ی علم است در سواد

 

هارون بهتریست ز هارون آن کلیم

زیرا کلیم کوچک و خرد است پیش «حاد»

 

انذار می نمود پیام آور خدا

دعوت نموده بود به ایمان و اعتقاد

 

اما به جز علی چه کسی درک عشق داشت؟

فرمود در رکاب تو می باشم ای مراد

 

او ثقل اصغر است ز میراث احمدی

همراه اکبر است، علمدار عدل و داد


«حاد» نام پیامبر اسلام (ص) در تورات است.


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


شربت عشق خداوند

 

آسمان پاک و بلند است بیا پر بزنیم

لحظه ای نیز بیا سر به کبوتر بزنیم

 

لحظه ای فارغ از این همهمه های دنیا

به سکوت شب مهتاب بیا سر بزنیم

 

هفت وادی بهشت است به بام دنیا

رفته آنجا و نفس های معطر بزنیم

 

سهم ما از همه ی عالم خاکی دل ماست

باید آنرا به سماوات مطهر بزنیم

 

چقدر روی زمین خشم و عطش را دیدیم

جرعه ای عشق ز هر چشمه ی کوثر بزنیم

 

دور باطل شده ایام حیات انسان

باید این دایره را دوره ی کمتر بزنیم

 

معنی تازه ببخشیم به مفهوم حیات

شربت عشق خداوند، مکرر بزنیم

 

تا قیامت همه بارانی و شاعر باشیم

در بیابان غزل قافیه ی تر بزنیم


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


اسراف

 

امشب از دشت بلا قافله ها می آیند

بین این سلسله ها فاصله ها می آیند

 

مردمانی که همه زاده ی آدم هستند

خصم همدیگر و با صد گِله ها می آیند

 

جمله آنان که ثناگویی شیطان کردند

کاسه ی کبر به دست و صِله ها می آیند

 

در خموشی غریب دل اطفال یتیم

بانگ اسراف شب و هلهله ها می آیند

 

چقدر رشته ی وجدان بشر سست شده

تا چکاد هوس این مرحله ها می آیند!

 

مات و مبهوت تمام سفرای الله

تا به کی نزد خدا حوصله ها می آیند؟!


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


پیرهن

 

همه آنان که لباسی به تنم دوخته اند

من ِ من را به همین پیرهنم دوخته اند

 

پیرهن صِرف حجاب تن انسانها نیست

ارزشم را به لباس بدنم دوخته اند

 

وای از آنها که همین صنعت ایهامی را

روی معنای صریح سخنم دوخته اند

 

از چه رو در قفس دیده ی این آدم ها

روح آزاد مرا در کفنم دوخته اند؟

 

گرچه من سبزترین فصل تمام سالم

جامه لخت خزان را به تنم دوخته اند

 

در من آیینه ی شفاف خداوندی است

جنس آنرا به دل ناشکنم دوخته اند

 

من همان اشرف این عالم امکان هستم

گرچه گهگاه به یک اهرمنم دوخته اند

 

نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


عشق

 

عشق همواره عزیز است عزیزان باید!

نام آن را بنگاریم به دلها، شاید:

 

عقده ها کم شود از عالم انسانهایی،

که فقط مست تفنگ اند و شاید آید:

 

کفتر واقعی صلح به بام انسان

تا به کیفیت افکار بشر افزاید:

 

طرح دنیای منور به محبت ها را

که در آن سیطره ی جنگ نباید پاید

 

نرود هیچ کبوتر به اسیری هوس

قفس خشم و غضب را همگی بگشاید

 

این هدف چونکه میسر نشود جز با عشق

عشق همواره عزیز است عزیزان باید...


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


تقدیم به حضرت ختمی مرتبت (ص) .

 

مردی که

 

مردی که نام و یاد خدا را بلند کرد

بت خانه ی تمام جهان را چرند کرد

 

گل را به پاس ارزش گل بودنش سرود

این شعر را برای همه دلپسند کرد

 

قاموس تازه ای به جهان هدیه کرد و رفت

ما را به عقل، عشق، خداوند، بند کرد

 

مردی شبیه آینه ای روبروی ما

خورشید پاک فطرت ما را دو چند کرد

 

ما را اسیر عشق و مرام خودش نمود

مردی که نام و یاد خدا را بلند کرد


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


حبس ابد

 

من راز پلک های تو را هم بلد شدم

گاهی فرشته، گاه به نزد تو دد شدم

 

فرقی نمی کند، عزیزم، مهم که نیست

وقتی در آسمان تو آخر رصد شدم

 

شاید که سرنوشت برایت مرا نوشت

چون پیش چشمهای تو بسیار رد شدم

 

هر وقت رود شک تو طغیان نموده است

با حرف صادقانه جلوی تو سد شدم

 

هر چند بارها عذابم نموده ای

از سوء فهم های زیاد تو بد شدم

 

تقصیر من نبود تمام گناه ها

با طرز ماه ابروی تو جزر و مد شدم

 

حالا گذشته اند بیا بگذریم چون

در دام بازوان تو حبس ابد شدم


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


ایمان نمی رسد

 

وقتی که انتظار به پایان نمی رسد

ابر بهاری ام به باران نمی رسد

 

وقتی که آیه های عیان وجود من

تا آستان رحمت قرآن نمی رسد

 

وقتی که لحظه های سحر در مسیر او

پایم به انتهای خیابان نمی رسد

 

وقتی پرنده های دعای قنوتها

تا اوج استجابت یزدان نمی رسد

 

وقتی نماز خالص پروانه های صبح

از دام جان شمع به جانان نمی رسد

 

آخر چگونه می شود این بار عمر را

تا انتها رساند و ایمان نمی رسد

 

آتش گرفت، سوخت تمام امید من

ابر بهاری ام به باران نمی رسد


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


وصلت

 

این روزها نگاه تو بسیار دیدنیست

آواز خنده های تو تنها شنیدنیست

 

این روزها که چادر حجب و حیای تو

تنها برای عاشق تو پس کشیدنیست

 

این روزها که میوه ی احساس مشترک

از آخرین پیام قشنگ تو چیدنیست

 

این روزها پرنده ی اندیشه های من

تنها برای وصلت با تو پریدنیست


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  | 


یکی دنبال پاکستان و ایران

یکی دنبال خائن های افغان

سیاست میزگرد اختلاف است

فقط بیچاره آن مجری حیران

***

یکی می گفت، بیل و داس دارم

یکی  می گفت، دفتر باس دارم

تفاوتهای بسیاریست اینجا

نمی دانم چطور احساس دارم

***

کسی از دور می آید به اینجا

به دستش سگرت باریک و زیبا

از آنجایی که او غربی محض است

معاشش می رسد تا آسمانها

***

غرور عالم اسلام بودیم

همان روزی که ما همگام بودیم

ولیکن در جهاد اکبر خویش

چه اندازه ضعیف و خام بودیم

***

قیامت روز تقسیم و حساب است

و جمع و ضرب آن منهای خواب است

کسی مثبت، کسی منفی گرفته

خوشا صفری که دائم بی جواب است

***

پس از اتمام کار آفرینش

خدا افتاده دنبال گزینش

هر آنکس چیزکی از خود نشان داد

به او می بخشد از دریای بینش

***

غزلم محو خالت شد

دستها، مثل شالت شد

چشمها را نمی بینی؟

با نگاهت چه حالت شد

***

در پیچ و خم پیچ و خمت پیچیدم

در دیده ی تو دیده ی خود را دیدم

در باغ خیالات تو هی می گردم

از شعر تو من شعر خودم را چیدم

***

در کشور خود همیشه تنها هستی

چون تو ز نژاد کوه بابا هستی

در کشور دیگران فقط افغانی

اما تو هنوز هم شکیبا هستی


نوشته شده توسط محمد موسی جعفری در ساعت  | لینک  |